سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

هفت ماهگی

1394/1/16 18:26
نویسنده : مامان غنچه
270 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

عیدت مبارک عزیزم

ببخشید که دیر دارم تبریک میگم. این چندوقته بشدت مشغول تمیزکردن خونه، مهمونداری و مهمونی رفتن بودمخجالت

الان هم شما خوابیدی و من از فرصت استفاده کردم که بیام اینجاچشمک

امسال اولین سالی بود که کنار سفره هفت سین تو بغلم نشسته بودی و چه حس خوبی بود تحویل سال در کنار تو. از خدا میخوام که همیشه سالم و تندرست باشی و دلمو شاد کنیمحبت

خاله فاطمه اینا از اصفهان اومده بودن و تو هم با پسرخاله هات سرگرم بودی. هروقت ازت غفلت میکردیم چهاردست و پا میرفتی سمت امیرمهدی و موهاشو می کشیدیتعجب اما با محمدمهدی جور بودی واسش می خندیدی.خندونک

توی شش ماه و نیمگی چهاردست و پا رفتی و همون موقع بود که دیدیم به کمک مبل واسه خودت بلند میشی و راه میریتشویق. مامان بزرگ میگه که بابایی هم توی نه ماهگی راه افتاده و احتمال اینکه شما هم تا ماه دیگه به طور کامل راه بری زیاده به امید خدا.

اوایل تعادلت کمتر بود و تقریبا هر آن منتظر بودم صدای گریه تو بشنوم. هرچقدر دورت پتو و بالشت میذاشتیم افاقه نمیکرد و شما از این ور به اور میرفتی و حفاظها راه به جایی نمی بردن. اوایل خیلی واسم سخت بود وقتی صدای گریه تو میشنیدم اما الان بیشتر میتونم خودمو کنترل کنم و کمتر ناراحت بشم.

وقتی چهار روز از هفت ماهگیت گذشت، یه روز صبح پای میز صبحونه بودیم که یدفعه دیدیم شما میگی دد. کلی ذوق کردم.محبتمحبتمحبت

دیگه تقریبا خودت میتونی بدون کمک بشینی و البته گاهی هم میوفتی.

ماشالله خیلی وروجکی و وقتی میخوام پوشکت کنم گریه ام میگیره بس که دنبالت میکنمزبان

جدیدا یاد گرفتی که دست بزنی. وقتی میبینی که ماها دست میزنیم شما هم دست میزنی.

یکی دوباری هم که حسابی شیطنت میکردی و بابایی با اخم باهات حرف زد و ازت خواست که ادامه ندی یهو دیدم سرتو انداختی پایین و خجالت میکشیخجالت الهی قربونت برمخوشمزه

الان تقریبا روی ترازوی عمواحمد حدود 8300 گرمی.

تا الان بهت فرنی، سرلاک، سوپ، سیب، موز و زرده تخم مرغ دادم. بابایی هم یواشکی بهتون ژله و بستنی داده که خیلی دوست داشتیخوشمزه

**************************************************************

جیگرم ماشالله روز به روز شیرین تر میشی اما به همون نسبت مراقبت بیشتری میخای و بهونه گیرتر میشی.

از خدا میخوام که بهم صبر بده که بتونم با حوصله و صبر بیشتر، اعصابمو کنترل کنم و کمتر ناراحت بشم.

دوستت دارم

مامانی

پ.ن: عکسها رو توی پست بعدی میذارم. فعلا گوشیم خراب شده و روشن نمیشه از بس که شما کردیش توی دهنتسوال

پ.ن2: هنوز از دندونات خبری نیست. امیرمهدی توی خونه مامان جون اینا دوتا از دندونهاش دراومدن. مبارکش باشهجشن. منتظر مرواریدهات هستممتنظرمحبت

 

پسندها (3)

نظرات (7)

مامان مبینا
17 فروردین 94 7:33
غنچه جونم سلااااااااااااااااااااااام عزیزم با تاخیر عیدتون مبارک ایشالله ک عید حسابی بهتون خوش گذشته باشه
مامان مبینا
17 فروردین 94 7:35
ماشالله ب گل پسملمون دیگه واسه خودش اقایی شده فدای اون اخم کردنشمامانی دیگه قند عسلمون رو دعوا نکنیااااااااااااااااااااا اخه خیلی کنجکاوه بوووووووووووووووووووووس
مامان مبینا
17 فروردین 94 7:36
منتظر عکسای محمد پارسا جون هستم غنچه جونم هر وقت اپیدی بهم خبر بدیااااااااااااا
مامان مبینا
17 فروردین 94 7:36
ماهگرد محمد پارسا جونی مباااااااااااااااااااارک
مامان مبینا
21 فروردین 94 20:05
غنچه عزیز روز مادر رو بهت تبریک میگم. بوووووووووووس
مامان مبینا
6 اردیبهشت 94 17:06
ĸoѕαr
8 اردیبهشت 94 15:31
سلام خاله مهربون خوبی خاله عزیز؟ نینی نازتون چیکار میکنن؟ خدا برات نگهش داره ووووییییی چه خوشگله قربونششششش از طرف من ببوسش گلم زود زود بهمون سر بزنین عزیزم با نظرات شما من کلییییی انرژی میگیرم منتظرتونیماااا