هفت ماهگی
سلام
عیدت مبارک عزیزم
ببخشید که دیر دارم تبریک میگم. این چندوقته بشدت مشغول تمیزکردن خونه، مهمونداری و مهمونی رفتن بودم
الان هم شما خوابیدی و من از فرصت استفاده کردم که بیام اینجا
امسال اولین سالی بود که کنار سفره هفت سین تو بغلم نشسته بودی و چه حس خوبی بود تحویل سال در کنار تو. از خدا میخوام که همیشه سالم و تندرست باشی و دلمو شاد کنی
خاله فاطمه اینا از اصفهان اومده بودن و تو هم با پسرخاله هات سرگرم بودی. هروقت ازت غفلت میکردیم چهاردست و پا میرفتی سمت امیرمهدی و موهاشو می کشیدی
اما با محمدمهدی جور بودی واسش می خندیدی.
توی شش ماه و نیمگی چهاردست و پا رفتی و همون موقع بود که دیدیم به کمک مبل واسه خودت بلند میشی و راه میری
. مامان بزرگ میگه که بابایی هم توی نه ماهگی راه افتاده و احتمال اینکه شما هم تا ماه دیگه به طور کامل راه بری زیاده به امید خدا.
اوایل تعادلت کمتر بود و تقریبا هر آن منتظر بودم صدای گریه تو بشنوم. هرچقدر دورت پتو و بالشت میذاشتیم افاقه نمیکرد و شما از این ور به اور میرفتی و حفاظها راه به جایی نمی بردن. اوایل خیلی واسم سخت بود وقتی صدای گریه تو میشنیدم اما الان بیشتر میتونم خودمو کنترل کنم و کمتر ناراحت بشم.
وقتی چهار روز از هفت ماهگیت گذشت، یه روز صبح پای میز صبحونه بودیم که یدفعه دیدیم شما میگی دد. کلی ذوق کردم.


دیگه تقریبا خودت میتونی بدون کمک بشینی و البته گاهی هم میوفتی.
ماشالله خیلی وروجکی و وقتی میخوام پوشکت کنم گریه ام میگیره بس که دنبالت میکنم
جدیدا یاد گرفتی که دست بزنی. وقتی میبینی که ماها دست میزنیم شما هم دست میزنی.
یکی دوباری هم که حسابی شیطنت میکردی و بابایی با اخم باهات حرف زد و ازت خواست که ادامه ندی یهو دیدم سرتو انداختی پایین و خجالت میکشی
الهی قربونت برم
الان تقریبا روی ترازوی عمواحمد حدود 8300 گرمی.
تا الان بهت فرنی، سرلاک، سوپ، سیب، موز و زرده تخم مرغ دادم. بابایی هم یواشکی بهتون ژله و بستنی داده که خیلی دوست داشتی
**************************************************************
جیگرم ماشالله روز به روز شیرین تر میشی اما به همون نسبت مراقبت بیشتری میخای و بهونه گیرتر میشی.
از خدا میخوام که بهم صبر بده که بتونم با حوصله و صبر بیشتر، اعصابمو کنترل کنم و کمتر ناراحت بشم.
دوستت دارم
مامانی
پ.ن: عکسها رو توی پست بعدی میذارم. فعلا گوشیم خراب شده و روشن نمیشه از بس که شما کردیش توی دهنت
پ.ن2: هنوز از دندونات خبری نیست. امیرمهدی توی خونه مامان جون اینا دوتا از دندونهاش دراومدن. مبارکش باشه
. منتظر مرواریدهات هستم



هفت ماهگی 

